یه روز رفته بودم یه رستوران سنتی. رو یه تخت نشستم و تو خیال خودم بودم که دیدم یه دختر و پسر اومدن و رو تخت جلویی نشستن. دختره رو به من بود و پسر پشت به من ... یهو دیدم دختره بهم خیره شده. سرم رو انداختم پایین.اما هوس اومد سراغم ……. دختره با چشاش آمار میداد. یه کاغذ برداشتم و بهش نشون دادم با تکون دادن سرش قبول کرد. وقتی پسره رفت تا پول غذا رو حساب کنه دختره نزدیک تخت من شد و کاغذ رو گرفت… روی کاغذ نوشته بودم: خیلی پستی ... حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟ با تو ام ! با تو ! خدایا! بزنم یا نزنم ؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است : دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم : بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟ "قیصر امین پور"
اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد 

| Design By : RoozGozar.com |

