یه روز رفته بودم یه رستوران سنتی. رو یه تخت نشستم و تو خیال خودم بودم که دیدم یه دختر و پسر اومدن و رو تخت جلویی نشستن. دختره رو به من بود و پسر پشت به من ... یهو دیدم دختره بهم خیره شده. سرم رو انداختم پایین.اما هوس اومد سراغم ……. دختره با چشاش آمار میداد. یه کاغذ برداشتم و بهش نشون دادم با تکون دادن سرش قبول کرد. وقتی پسره رفت تا پول غذا رو حساب کنه دختره نزدیک تخت من شد و کاغذ رو گرفت… روی کاغذ نوشته بودم: خیلی پستی ...
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت
۳:٠٩ ق.ظ توسط مهدی مستقیمی نظرات () |
| Design By : RoozGozar.com |

